لاک تنهایی

بعضی روزها دلم میخواد بچپم تو لاک تنهایی خودم ، هدفون رو بذارم تو گوشم ، سرمو بکنم تو لپ تاپ و تو دنیای خودم غرق بشم.

طی یکسال و اندی گذشته ، بارها این فرصت برام پیش اومده ، حداقل ماهی دوبار .. پسرکم رو با چیزی سرگرم کردم ، یا شبهایی که اون خوابیده و من تنها بودم . از این لحظات ناب استفاده تمام کمال کردم .

این دوماه گذشته در حسرت همچین لحظه ای بودم .

چرا نمیذارن من به حال خودم باقی بمونم !؟

من سکوت و خلوت میخوام . اسمش هر بیماری روحیه بذارین باشه ..

من لاک تنهایی میخوام .

کاش میشد یکروز تمام از هرچی مسئولیته تو زندگی استعفا داد ، از دختر بودن ، همسر بودن ، مادر بودن ، خواهر بودن ، از کارمند بودن ، از هرچی بودنه خلاص شد و نفس کشید !!

   + مریم - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ فروردین ،۱۳٩۱

شعله ضرد

در این که یکی از محبوبترین دسر های من همانا شعله ضرد ( نترسین املاشو بلتم ، نخواستم بنده خدایی رو که قصد یافتن دستور پختش رو داره ، سر از اینجا دربیاره ) می باشد ، هیچ شکی نیست .

فک کنم من انقدر در دوران شیرین بارداری از همونا خوردم که طفلی بچم زردی گرفت .

خوشبختانه یا بدبختانه بدلیل خساستی که در مصرف زعفرون دارم ، خیلی دست و دلم نمیره که خودم اقدام به پختش بکنم ولی اگه باشه ته تهش رو درنیارم ول کن نیستم .

هر از گاهی هر جایی چشم به دسر کارخونه ایش بیفته فوری میخرم . گذارم به فارسی بیفته و داشته باشه که اصلا تامل نمیکنم و فوری میخرم .

حالا عصر در حال چرت زدن بودیم که دیدیم در زدن ، از چشمی نگاه کردم دیدم بانوی سینی بدستی پشته دره . باز کردم و از دیدن ظرفهای شعله ضرد چشام چنان برقی زد که خانومه گفت لطفا دوتا بردار .. گفتم نه مرسی یکی کافیه .

درو بستم و از اونجایی که کمی تا قسمتی گرم بود، گذاشتمش رو پیشخوان تا سرد بشه و بعد بذارم تو یخچال و بعد چرت عصرگاهی بزنم تو رگ .

چند دیقه بعد که اومدم بذارمش تو یخچال با قاشق کوچولو یه احوالی ازش پرسیدم و گذاشتمش تو یخچال . البته خانومه نذری ده هم زمان پخت مثل من دست و دلش لرزیده بود و در مصرف زعفرون نهایت دقت رو بخرج داده بود که خب بازم چیزی از کل ماجرا کم نمیکرد .

یکربع بعد گرامی همسر درو زد وقتی درو باز کردم دیدم بدستش یه کاسه شعله ضرد داره .. خرسند و خوشحال گفتم به به به تو هم از اینا دادن ؟ 

گفت : آره .. نخوریاااااااا ؟

خوردی ؟عصبانی

منم : نه چطور مگه ؟دروغگو البته اون قاشق کوچیکی که من خورده بودم اصلا نمیشد انگ خوردن بهش زد ابله

فرمودن : ایشون یه خانومه خانوم خانوما هستن که ظاهرا بله و باطنا معطاد هم میباشند .یه وقت توش چیز میز میریزن !!مشغول تلفن

کلافهخب به من چه ؟ شاید توبه کرده ، شاید ترک کرده !

ولی خب دیدین که وقتی یه چیزه اینجوری به آدم بگن چطور ییهو از چشش میفته ؟نگران

حالا تا شب من بودم و 2 کاسه شعله ضردی که تو یخچال بود و بفرمایید شامی که دسرش همین بود و هی زوم میکرد تو کاسه و دلم غش میرفت خوشمزه  ولی همش حس میکردم توی ظرفا پره حروعینه !!!

دلم نمیاد بخورم ، دلم نمیاد بریزم دور . ماماننننننننننن من شعله ضرد میخوام !!

میدونمم که بعده خوردنش بدلیل وجود گلاب تا ساعتها ریفلاکس و سوزش معده خواهم داشتسبز ...ولی واقعا می ارزه خوشمزه

   + مریم - ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٠

رفیق نا رفیقم

هربار که میرم تو فیص بوق ، حتما یه نگاهی به پروفایلت میندازم ! به لیست فرندهات نیگا میکنم به فرندهای مشترکمون !

یعنی واقعا اون 17 نفر دوست تو بودن و هستن ؟ پس من چی بودم ؟ پس من کجام ؟

واقعا نمیتونم بفهمم که چی شد ؟ چرا اینکارو کردی ؟

4-5 سال بهترین دوستای هم بودیم ، محرم اسرار هم بودیم . یهو غیبت زد ! درست در زمانیکه فکر میکردم بهم نزدیکتر شدیم ، کوچ کرده بودی به شهر من . من داشتم مادر میشدم ، یادته اولین کسی که تونستم باهاش درددل کنم تو بودی ؟ یه خط کمرنگ رو بی بی چک میدیدم و نمیتونستم تفسیر کنم ، عصر بود و به تو زنگ زدم و ازت خواستم تشریح کنی برام که دقیقا بی بی چک تو چه شکلی بوده  ؟ وقتی از دوبی یه مسیج درباره نی نی برا المیرا میفرستادم ، اشتباهی فرستادم به گوشی تو ، زنگ زدی خوشحال شدی ، هفته ای یکی دوبار احوالمو میپرسیدی .

یکی دو ماه مونده به زایمانم آب شدی رفتی تو زمین . عادتت بود ، فکر میکردم حتما بعده بدنیا اومدن پسرم باهام تماس میگیری ولی نگرفتی . جلوی خونوادم که مدام سراغت رو میگرفتن ، آب شدم ، خیر سرم بهترین و نزدیکترین دوستم بودی .

روزی که پری زنگ زد میاد دیدنم و تو هم باهاش میای ، خوشحال شدم ولی پری اومد و تو نیومدی ! چرا ؟؟ فاصلمون فقط 2 کوچه بود ، میدونستم تو هم اومدی خونه مامانت .

نیومدی و زنگ هم نزدی . یه روز بهت زنگ زدم ، تبریک گفتم ، گفتی بابت چی ؟ گفتم بابت اینکه من زایمان کردم !! کلی قصه بافتی مبنی بر اینکه روم نشد بهت زنگ بزنم .

گذشت و بعده مدتها یه همکلاسی رو تو خیابون دیدم ، بهم گفت حامله ای ! برای بار دوم . چقدر دوست داشتم این خبر رو از خودت میشنیدم !

روزایی که میخواستم پسرم رو ببرم کالسکه گردی ، مخصوصا مسیر رو از دم خونه مامانت انتخاب میکردم شاید ببینمت .. یه روز دیدمت اما خیلی دور بودی !

یه روز بهت زنگ زدم فک کنم روز تولدت بود ، گفتی هفته بعد دخترت بدنیا میاد . چندباری باهات تماس گرفتم ، آخه نمیتونتسم بفهمم براچی باید ارتباطمون قطع بشه !

یه ارتباط کجدار مریضه پوسیده داشتیم . تااااااااااااااااا 4مهر 88 . داشتم تو گلستان میچرخیدم و برا خودم دنبال کادو میگشتم . زنگ زدی تولدم رو تبریک بگی . داشتم فکر میکردم چند بار بهم تو این پاساژ زنگ زدی ؟ به تلفن تاریخیت فکر میکردم وقتی تو یه قنادی نشسته بودم و داشتم کیک عروسیم رو سفارش میدادم ، زنگ زدی و وقتی فهمیدی کجا هستم ، ازم خواستی به اونجا سفارش ندم و یه قنادی دیگه رو بهم یادآوری کردی ، بهترین راهنمایی بود کیکی رو برام درست کردن عین رویاهام !

بهم گفتی داری خونت رو عوض میکنی ، گفتی بعدا باهام تماس میگیری .

ولی تماس نگرفتی ، الان 2 سال و یک ماه و 4 روز از اون روز میگذره ، شماره موبایل و خونت عوض شده . شماره های من همونه ولی تماس نمیگیری !

هفته پیش تولد خودت بود و دیروز تولد دخترت ! دیشب یهو یادت افتادم . یاد خنده هات ! یاد روزایی که کنار هم داشتیم ، یاد خوشی هامون ، یاد غصه هامون ، یاد بدبختی هامون ، یاد خوشبختی هامون .. صدای خنده ات پیچید تو گوشم .. 

یعنی واقعا چی شد ؟؟

حتی جواب پیغام من رو تو فیص بوق هم ندادی !

میدونی به چی فکر میکنم ؟ به اون 17 نفر که الان پیش خودشون فکر میکنن چرا من و تو فرند نیستیم !

جوابت چیه دختر ؟!

   + مریم - ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آبان ،۱۳٩٠

غاز یا وزغ مساله این است !

تصور کن چقدر تلفظ این جمله عنوان برای من و همشهری هام  سخت و طاقت فرساست .

بگذریم ...

چند وقت پیش که به مناسبت میلاد با سعادت این جانب یه مهمونی کوچیک برگزار شد ، اقدام به گرفتن چند تا عکس تکی و خانوادگی کردیم . از لحظه ای که یکی دو تا از این عکس ها رو طبق روال همیشه در پروفایل و آلبوم فیض بوق قرار دادیم ، سیل تلفنها و ایمیل ها و پیغام های خصوصی و عمومی شروع شد و بنده رو بسیار مورد لطف و عنایت قراردادن و شرمنده کردن .

هربار که برای دیدن پیغام جدید به عکس مراجعه میکنم یه نگاه سطی و گاهی عمیق میندازم ببینم بابا مگه من چه تغییری کردم ؟

صد البته این چند عکس گلچینی از میان عکس هاست .. وقت زیادی صرف کردم تا بین این عکسها و عکسهای دیگر که حداقل در یک مکان و یک زمان گرفته شده ، تفاوتی بیابم و بالاخره ............. یافتم .

اینجناب هر وقت بصورت مستقیم رو به دوربین ژست میگیرم ، گردنم مثل غاز میاد بالا و ناخودآگاه چشام مثل وزغ میزنه بیرون .. اینه که میشم مخلوطی از این دو موجود غین دار ..

زمانیکه یه کوچولو این گردن رو کج میکنم و مظلوم میشم نتیجه کار حداقل میره تو بحث های دیگر جانورشناسی .

وقتی که به عکس های متعدد عروسیم هم نیگا میکنم ، میبینم خوباشون و اونایی از فیلترینگ گذشتن و چاپ شدن و حتی اونایی بزرگ شدن ردپایی از گردن کجی توشون هست حالا به هر نحوی !

فقط خدا کنه از وقتی به این واقعیت پی بردم تو تموم عکس ها احساس شهلا بودن بهم دست نده تا گردن بذارم رو شونه و گند بزنم به همه چی !

آخه یادمه N سال پیش یه عکسی نمیدونم کدوم مجلس و کدوم مکان گرفته بودم و به نظر خود شخیصم چون نگام مستقیم به دوربین نبوده ، بسیار خوب افتاده بودم .. این شد که تا مدتها دقیقا لحظه ای که عکاس میگفت 1.2.3   بنده نگاهم رو به دور دست ها خیره میکردم تا فرصتی نباشه بگه مریم دوربین رو نیگا کن .. اینه که عکس های فراوانی با چشای باباقوری دارم .

البته این ژنی است که در مادر عزیز و فرزند گرامی به وفور یافت میشه و این دو بشر رو چه حسی به افق خیره میشن .. گرچه تکنولوژی الان فوری مچشون رو میگیره و میگه بد افتادی یکی دیگه ..مثل ماها بدبخت نبودن که بعده نود و بوقی عکس ها رو بدی چاپ و بعده مدتها انتظار و پرداخت رقم متنابه با یه گربه دمبه خورده مواجه شی !!

پ.ن :

زبان چه حالی میداد الان گزینه پایین صفحه رو تیک میزدم و این متن بسیار ارزنده رو ارسال میکردم به جشنواره پیشکسوتان دفاع مقدس نیشخند

   + مریم - ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩٠

عطسه

4-5 شبه بلا استثنا حوالی ساعت 12:45 شب عطسه میکنم . اونم منی که عطسه هام یا باید در دوران سرماخوردگیم باشه یا نور آفتاب بزنه تو چشم !!

چه علامتیه ؟ چه حکمتیه ؟ خودمم موندم !

این مطلب چقدر ارزش ثبت کردن داشت ؟! اونم نمیدونم فقط نوشتم دوره هم باشیم

   + مریم - ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳٩٠

این یکی رو چیکارش کنم ؟

تقریبا 2 هفته دیگه وقت مصاحبه داریم و اینجانب سرخوش هنوز هیچ کاری نکردم .

دیروز رفتیم کنسولگری تبریز ، شرایطشون خیلی سهل بود ، 2-3 روزه هم ویزا میدن !

امروز بعده هزاری که از دمه سفارت تو تهران رد میشم ، یه نیش ترمزی کردم و شرایط پرسیدم ، خیلی سخته ، تازه 10 روز بیشتر هم طول میکشه . سربازه میگه عمدا اینجوری سخت میگیرن که ملت مجبور شن از طریق آژانس ها اقدام کنن و یه درصدی هم به اینا بدن ! موندم چیکار کنم نه حوصله دمبل دستک اینجا رو دارم و نه پول اضافی که بدم آژانس برام ویزا بگیره ! چاره اینه که باز راهی تبریز شم !!! فک کن !!!

وایییییی مدارک هم ترجمه نکردم . کی برسم این همه کارو بکنم ؟؟

   + مریم - ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳٩٠

اتحاد و همبستگی

من انقده عاشق این همبستگی و دلبستگی و اتحاد همکارامون هستم که حد نداره .

اصلا کافیه یه فکری به ذهن یکی خطور کنه ، با تله پاتی متوجه میشی بقیه هم دقیقا داشتن به همین موضوع فکر میکردن . خیلی خوب و با حاله 

امممممممممممممممممممممممممممممما

اگه این همفکری در مورد دستشویی رفتن باشه ، یه مقدار جریان فرق فوکوله !

عهد تو لحظه ای که تصمیم میگیری بری دستشویی ، میری میبینی یکی اون تو ئه .. میای یه کم به خودت میپیچی تا طرف بیاد بیرون ! یه کم دیگه به دنیا با رنگ زرد مینگری تا اولا بخارات شخص قبلی خارج بشه در ثانی کلاس کارت حفظ بشه . تا قدرت و توان جمع میکنی تا بدون پیچ و خم خودت رو برسونی دمه در ! میبینی یکی دیگه از اتاق بغلی مثل جت پرید و رفت تو دستشویی ! نمیدونم این مثانه بیگناه تا کی باید تاوان این تله پاتی ها رو بده !

   + مریم - ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠

من و نسکافه

همیشه وقتی تو تلویزیون میبینم یه بنده خدایی یه ماگ گنده دستشه و داره نسکافه میخوره ، هوس میکنم اسسسسسسسسساسی !

پا میشم میرم یه دبه ! نسکافه درست میکنم . چایی که نیست داغش بچسبه . یه کم صبر میکنم خنک شه . تا اون موقع بوش حالمو بد میکنه ! فک کنم از عوارض دوران ویاریم بوده . بعد به زور 2 قلپ از اون دبه رو میخورم . باقیش یخ میکنه و میریزم تو سینک .

اونوقت بابت اون 2 قلپی که خوردم باید نصفه شیشه شربت آلومنیوم ام جی بخورم تا درد معده ام کم بشه !

نتیجه : نخور عزیزم ! معده دهاتی تو این جینگولی ها رو نمیپذیره . نخور !!!

* : همکارم الان داره نسکافه میخوره و بنده به این سبز هستم .

**: این همکار احساس عطاری بهش دست میده و بازاء یک قاشق چایی ، یک و نیم پیمانه پودر دارچین  میریزه تو قوری ! 

*** : بوی نسکافه بپیچه و چاییت مزه دارچین بده !!!!

   + مریم - ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠
← صفحه بعد